
نباشی تو دنیا میخوام نباشه
این روزگار روزگارش سیا شه
دلم واسه کی جز خودت فدا شه
نباشی تو دنیا می خوام نباشه
عشق تو آبروی من
داشتنت آرزوی من
اسم قشنگت با ی بغض
همیشه تو گلوی من
چز تو کسی رو ندارم
سر روی شونش بذارم
خودت میدونی نازنین
که من چقد دوست دارم
نباشی تو دنیا میخوام نباشه
این روزگار روزگارش سیا شه
دلم واسه کی جز خودت فدا شه
نباشی تو دنیا میخوام نباشه
عشق تو آبروی من
داشتنت آرزوی من
اسم قشنگت با ی بغض
همیشه تو گلوی من
جز تو کسی رو ندارم
سر روی شونش بذارم
خودت میدونی نازنین
که من چقد دوست دارم
نباشی تو دنیا می خوام نباشه
این روزگار روزگارش سیا شه
دلم واسه کی جز خودت فدا شه
نباشی تو دنیا میخوام نباشه
نباشی تو ...
نباشی تو ...
نباشی ...

مادر
تـو که عاشـق ترین عـاشـقـایی
فرشته ای ز عرش کبریایی
تو ای مادر صفا و شـور خــونـــه
بـرکــت وجــودت نـــور خــونـــه
اگـه بـا این تـرانه حـقـیـرم
سر و پاتو من از طلا بگیرم
هنوز شرمندتم ای نازنینم
کـلام اولم ای بـهــتـریـنـم
مادر تویی جون پناه من
مادر تویی تکیه گاه من
مادر تویی جون پناه من
مادر تویی تکیه گاه من
مادر مـادر مــادر
تـویـی بالا تـرین معراج یک زن
تو عـمـری و تـو جونی پـاره تن
به قربون دو دسـت مـهـربونـت
بکش دست نوازش بر سـر من
سرم رو باز بذار به روی شونت
بـخـون لالایـی های عاشقونت
بـگو بـا مـن خـدای مـا بــزرگــه
فــدای اون دعـاهای شبــونـت
مادر تویی جون پناه من
مادر تویی تکیه گاه من
مادر تویی جون پناه من
مادر تویی تکیه گاه من
مادر مـادر مــادر
خدا از خاک عشق تو رو سرشته
فـرســتـاده از آســمـون فـرشته
تـو در آغــوش امـن خـود بـگـیـرم
کـه ایـن یـک ذره جا مثـل بهشته
بـــمـیــرم مـن اگـر بـا غصـه وغـم
گـذاشتــم روی دوشـت کوله باری
بشه ای کاش نگاهم سایه ساری
که روی چـشــم مـن قـدم بـذاری
بمـون مادر که دل بی تو می گیـره
دل کـوچـیـک مـن پـیـش تو شیـره
نشه کم سایه ی تو از سر من
خدا هرگز تو رو از من نگیره
مادر تویی جون پناه من
مادر تویی تکیه گاه من
مادر تویی جون پناه من
مادر تویی تکیه گاه من
مادر مـادر مــادر
روز مادر و هفته ی بزرگداشت مقام زن بر تمام زنان و مادران مخصوصا مادر از گل بهتر خودم مبارک.

اونی که مدعی بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفتو تو این بی راهه ها
ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی
چرا نموندی
چرا ...

این روزها که مثل تو از پیش خسته ام
از مردم همیشه بد اندیش خسته ام
از روزهای مرده ی تقویمهای سرد
مانند یک غریبه ی درویش خسته ام
باید بدانی از غم دنیا گرفته ام
باید بگویم از نفس خویش خسته ام
با اینکه با منی و من خسته با تو ام
از روزگار بی تو کم و بیش خسته ام
اینجا کسی برای من از شعرها نگفت
حرفی بزن که خسته تر از پیش خسته ام
حرفی بزن ...
حالم را پرسیدند
گفتم : رو به راهم...
اما کسی نفهمید رو به کدام راهم!
اگر دلت گرفت سکوت کن، این روزها هیچ کس معنای دلتنگی را نمی فهمد
هیچ کس ...
عازم یک سفرم،
سفری دور به جایی نزدیک،
سفری از خود من تا به خودم،
مدتی هست نگاهم به تماشای خداست
و امیدم به خداوندی اوست




